فروشنده ام ، هم برنج ، هم شالیزار!

 از خانه اش كه داشت روي سرش مي ريخت گلايه اي نداشت ؛ به انبارش اشاره مي كرد !

هرچند صدای خِس خِس سینه اش فریاد می زد که سیگاری است ؛ اما باز هم پرسیدم ! سیّد ! سیگار می کشی ؟؟

سر صحبتم با سّید باز شد ، دلش خیلی پر بود از این روز ها  و از این زمانه !

از خانه اش که داشت روی سرش می ریخت گلایه ای نداشت ؛ به انبارش اشاره می کرد !

آنجا ، گوشه حیاط ، پشت آن درخت لیلیکی (اقاقیا) انبار من است ، انبار غم ، انبار افسوس ، انبار برنج های بادکرده !  . سال گذشته مفت فروختم به امید امسال که کمر راست کنم . اما هر سال دریغ از پارسال!

همین چند سال پیش بود که با پول برنج مان به مشهد رفتیم و سوغاتی هم برای همسایه ها خریدیم .

حالا امام رضا (ع) که هیچ تا خواهر امام رشت هم راهمان نیست ! برنج داریم اما پول نه ! نداریم بخوریم !

کبریتش را برداشت  ،  سیگارش را روشن کرد و کنار دوربین نقشه برداری ام ایستاد ! مکثی کرد و گفت : من فروشنده ام ، هم برنج می فروشم و هم شالیزار ! مشتری داری مهندس ؟ ! شیرینی شما هم محفوظ !

سیّد لبخند تلخی زد و گفت :  اگر برنجم را آب نکردم زمینم را که می توانم!

از ما بهتران زیاد شده اند ! پول برنج نمی دهند اما  برای زمین کیسه را شل می  کنند ، چه زمین داخلی باشد چه زمین خارجی!

هزار متر از شالیزار سیّد را نقشه برداری کردم تا به یک هم وطن!  که هوای شهرش آلوده شده است بفروشد. شالیزاری که راهش از داخل حیاط خانه ی سیّد می گذشت ! نمی دانم سید چه می شود اما احساسی به من می گفت که خانه اش هم به سرگذشت شالیزارش دچار می شود .