مازندران شدیم رفت!

علی جعفرزاده در یادداشتی در ورس نوشت : اگر هنوز از جبر جغرافيايى محل زايش خويش مسروريد و جهان را در قالب خودى و غير خودى مى بينيد و آدمهاى خارج از مرزهاى ديارتان را از  نژاد پست تر مى پنداريد ؛ در همين پاراگراف اول از اين متن جدا شويد؛ چرا كه ذائقه ناسيوناليستى تان تا انتهاى اين متن اندكى هم سيراب نخواهد شد.

سالهاست از مهاجرت گسترده و غارت منابع طبيعى در استان مازندران مى گذرد. ديگر در پيمايش چند ساعته در مسير خط كناره نمايي از درياى زيباى خزر ديده نمى شود و اگر هم ديده شود به چند ثانيه كوتاه محدود است و بعد ويلا و برج است كه در چشم هاى مخاطب فرو مى رود و افسوس از منظره اى كه با دست هاى حريص بشر هاشور خورده است…
اگر به دنبال سوگنامه اى آغشته به احساس هستيد در اين پاراگراف مى توانيد از جمع خوانندگان اين يادداشت جدا شويد؛ كه از فرط مرثيه سرايى و اخذ اشك ، قصه سوزناك ساحل شرقى خزر به زخمى كهنه ، كه تنها گاهى به خارشى ظريف نياز دارد بدل شده است.

اما سهم ما در ساحل غربى چيست؟ احتمالا هجوم غريبه ها به دور افتاده ترين نقاط روستايى را ديده ايد؛ انبوه ويلاهاى كريه كه ناخن انداخته اند روى صورت جنگل ها و شاليزارهايمان و دارند اكسيژن مان را مى بلعند. اما اينكه سهم برنامه ريزان و مديران ما در كجاى اين داستان مغفول مانده است و غبار بر كدام چشم در پشت كدام ميز ريخته شده است ؛ نه جايي در اين يادداشت دارد و نه در حيطه تخصص و علايق نگارنده مى گنجد.

سالها پيش و در دهه اى كه بخش زيادى از روستاهاى كشور فاقد برق بودند پژوهشى جامعه شناختى خبر از تغييرات جمعيتى وسيع و خطر تغيير الگوى زندگى روستايي داد. اينكه روستاييان بلافاصله پس از برق دار شدن نخستين وسيله اى كه مى خرند تلويزيون است و نسل جوان روستا با ديدن مداوم  سبك زندگى مدرن رغبتى به ادامه حضور در روستاها ندارند و بعد هم كه تبعات مهاجرت گسترده به حاشيه شهرها و گسترش حاشيه نشينى و باقي قضايا….

پيشنهاد پژوهش مذكور انجام برنامه ريزى هاى فرهنگى و توسعه گام به گام شبكه برق بود و اين نقل قول را از كلاس استاد عزيزم دكتر چاووشيان در ذهن دارم و اگر به دنبال مرجع و ماخذ مى گرديد جسارتاً با احترام اين پاراگراف هنگام جدايي تان از متن است.

اما امروز دهه هاست از فضاى فقر رسانه ها و دوران پيش از انفجار اطلاعات فاصله گرفته ايم. امروزه به يمن رسانه هاى مجازى در دورافتاده ترين نقاط هم جوانان و نوجوانان غرق در ظواهر و نشانه هاى زندگى مدرن و حتى پسامدرنند. جمعيت روستايى مان نياز به تلنگرى كوچك دارد تا دوباره دچار تغييرات گسترده گردد و اينبار جامعه شاهد نابودى معنوى و فرهنگى روستا باشد.

فروش زمين و تغييرات فرهنگى و افزايش شكاف طبقاتى در روستا و سرخوردگى و بحران هويت و بحران هاى ديگر تنها بخشى از تبعات موج حضور زمين خواهان و زمين خواران در ساحل غربي است؛ اگر در باره هر كدام از اين تبعات بخواهم كوتاه سخن بگويم بايد ساعت ها بنگارم و لباس موعظه بپوشم و اگر در انتظار موعظه ايد ، سپاس كه تا اينجاى يادداشت همراهى كرديد.

اما مگر مى شود از درد دل دردمند كشاورز روستايى مظلوم نگفت و ننوشت؟ اگر پاى سخن پدرى بنشينى كه چند فرزند تحصيل كرده دارد و با فروش زمين هاى خود مى تواند سرمايه اى جهت اشتغال فرزندان بيكارش فراهم آورد ، تمام ستون هاى تحليل جامعه شناختى اين پديده به لرزه خواهد افتاد. چاره ى اين بيچارگى در چيست؟ چگونه مى شود به اين پدر گفت كه هويتت دارد نابود مى شود ؛ تاريخت دارد زير لودر و بولدوزر له مى شود و چنين است و چنان؟ آيا تلنگر به تعصب و حميت و غيرت اجدادى كافيست؟ اگر شما هم مانند نگارنده معتقديد كافى نيست به همراه خود من دسته جمعى همينجا در همين نقطه متن را ترك مى كنيم تا كسى پيدا شود و فكرى به حال اين متن و ما كند كه داريم سرايدار غريبه ها مى شويم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا