تاریخ: جمعه، ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
دسته‌بندی: شفت / یادداشت

فروشنده ام ، هم برنج ، هم شالیزار!

نویسنده: veres
1402/09/12 - 21:45
کد خبر: 59328
سایز متن / -

 از خانه اش كه داشت روي سرش مي ريخت گلايه اي نداشت ؛ به انبارش اشاره مي كرد !

هرچند صداي خِس خِس سينه اش فرياد مي زد كه سيگاري است ؛ اما باز هم پرسيدم ! سيّد ! سيگار مي كشي ؟؟

سر صحبتم با سّيد باز شد ، دلش خیلی پر بود از اين روز ها  و از اين زمانه !

از خانه اش كه داشت روي سرش مي ريخت گلايه اي نداشت ؛ به انبارش اشاره مي كرد !

آنجا ، گوشه حياط ، پشت آن درخت ليلیكي (اقاقيا) انبار من است ، انبار غم ، انبار افسوس ، انبار برنج های بادکرده !  . سال گذشته مفت فروختم به اميد امسال كه كمر راست كنم . اما هر سال دریغ از پارسال!

همين چند سال پيش بود كه با پول برنج مان به مشهد رفتيم و سوغاتي هم براي همسايه ها خريديم .

حالا امام رضا (ع) كه هيچ تا خواهر امام رشت هم راهمان نيست ! برنج داریم اما پول نه ! نداریم بخوریم !

کبریتش را برداشت  ،  سیگارش را روشن کرد و کنار دوربین نقشه برداری ام ایستاد ! مکثی کرد و گفت : من فروشنده ام ، هم برنج می فروشم و هم شالیزار ! مشتری داری مهندس ؟ ! شیرینی شما هم محفوظ !

سیّد لبخند تلخی زد و گفت :  اگر برنجم را آب نکردم زمینم را که می توانم!

از ما بهتران زیاد شده اند ! پول برنج نمی دهند اما  برای زمین کیسه را شل می  کنند ، چه زمین داخلی باشد چه زمین خارجی!

هزار متر از شالیزار سیّد را نقشه برداری کردم تا به یک هم وطن!  که هوای شهرش آلوده شده است بفروشد. شالیزاری که راهش از داخل حیاط خانه ی سیّد می گذشت ! نمی دانم سید چه می شود اما احساسی به من می گفت که خانه اش هم به سرگذشت شالیزارش دچار می شود .

 

ثبت نظر جدید
در ثبت ديدگاه به حقوق ديگران احترام بگذاريد.  
برو بالا